تو هرگز واقعاً اینجا نبودی

فیلم «تو هرگز واقعاً اینجا نبودی» را دوست دارم. مدت‌ها موسیقی همراهش هنگام پروژه‌های مختلف کاری‌ام با صدای بلند در حال پخش بود. نسخه‌ای از فیلم را همان زمان که بیرون آمد تماشا کردم. یادم هست که فیلم را دو بار پشت هم دیدم. ارجاع چکش و رابطه‌ی پسر و مادر (که ترجیح می‌دادم چندان هم مستقیم نباشد) به فیلم روانی هیچکاک را دوست داشتم. شمایل مسیح‌وار واکین فینیکس وقتی دارد در دریاچه پایین می‌رود و بیننده را مجبور می‌کند تکه‌های پازل را از کودکی تا بزرگسالی او کنار هم بچیند جا برای کشف و شهود می‌گذارد. اما گمانم بیشتر از همه داستان فیلم، خشونت، و همراهی موسیقیِ تفسیری آن نقطه‌ٔ قوت فیلم است. فیلم شما را منزجر نخواهد کرد و احتمالاً همراه جو‌‌ی پروتاگونیست به تک‌تک آن‌ آدم‌های شرور حمله‌ور می‌شدید. در عین حال خشونت فیلم هرگز از جنس اکثر فیلم‌های تارانینویی سبک‌پردازی‌شده یا آکنده به طنز تلخ و عناصر پارودیک نیست. در اینجا خشونت کارکردی است و قرار است عدالت را محقق کند و این با پیراهن سفید جو در انتهای فیلم همخوانی دارد. پایان‌بندی فیلم در کافه هم نفس‌گیر است و ماهیت ناپایداری امنیت و احتمالاً عدالت را به بهترین شکلی یادآوری می‌کند. سال‌ها بعد، نوروز سال ۱۴۰۳، در بعد از ظهری بهاری و چند ساعت پیش از آن که سر قرار مهمی حاضر شوم برای رهایی از اضطراب یا شاید هم کمی ناخودآگاهانه برای به یاد آوردن روحیه‌ٔ جنگندهٔ کاراکتر جو عامدانه رفتم سراغ قفسه‌ٔ فیلم‌ها و فیلم را دوباره تماشا کردم. فیلم کارش را کرد و ملاقات به خوبی پیش رفت. اما پایانِ فیلم از پایانِ داستانِ حماسیِ آن روزهای من صد چندان خوش‌تر بود.

متن زیر ترجمه‌ٔ نقد آنتونی لِین[۱] روزنامه‌­نگار بریتانیایی و منتقد فیلم مجله­ٔ نیویورکر است که در ۶ آوریل ۲۰۱۶ نوشته شده است. این ترجمه حاصل همان علاقهٔ قدیمی من به این فیلم است.

تو هرگز واقعاً اینجا نبودی، داستان خشونت­‌بار لین رمزی [۲] از یک قاتل اجیر شده

ترسناک­‌ترین چیز در مورد جو (با بازی واکین فینیکس)، در فیلم «تو هرگز واقعاً اینجا نبودی»، خشونتی نیست که او، با وجود بیرحمانه بودن، با آن سر و کار دارد، بلکه این واقعیت است که قسمت عمده­ٔ این خشونت به عنوان مجازات توسط او با یک چکش مقرر می­‌گردد. اسلحه‌ها هم به کمک او می­‌آیند، و او قطعاً در صورت لزوم از پیشانیش­ هم بهره می­‌برد، اما تنها چکشِ ثور[۳] توانِ مقابله با او و چکش­اش را دارد. در لحظه‌ای از فیلم، جو چکش­اش را آنطور که هفت کوتوله، کلنگ­های خود را در راه بازگشت از معدن حمل می­کنند، بر روی دوشش می­اندازد. آنجا که می­خوانند: های هو[۴]!

جو، از آن مردانِ معمولی که می­‌شناسید نیست. ­او یک قاتل اجیرشده  و یک پاک­‌کننده­ٔ گند دیگران است. کاسبی‌اش پیش پا افتاده است؛ پرداخت‌ها به صورت نقدی در پاکتی که بالای یکی از کاشی­‌های سقف می­چپانند انجام می­‌شود، و او در انتهای کتک­‌کاریِ یک شبِ سخت به خانه­‌ای که با مادر مسن‌اش (با بازی جودیث رابرتس[۵]) در آن ساکن است باز می­‌گردد و می‌گوید: «مامان، من خونم». یک روز او درخواستی سودآور را از شخصی بلندپایه دریافت می‌کند. آلبرت وُتو (با بازی الکس مَنِت[۶])، سناتوری از ایالت نیویورک که در حال مبارزات انتخاباتی برای فرمانداری است، دختری فراری دارد. نام او نینا (با بازی اِکاترینا سامسونوف) است، سیزده سال دارد، و گفته می­­‌شود به دست آدم­‌های شریر افتاده است. وُتو می‌خواهد بدون دخالت پلیس او را بازگرداند. او به جو می‌گوید چطور با آدم­‌هایی که نینا را پیشِ خود نگه داشته‌اند رفتار کند: «می­خوام بهشون آسیب بزنی».

 «تو هرگز واقعاً اینجا نبودی»، برگرفته از رمان کوتاهی از جاناتان اِیمز[۷]، توسط لین رمزی نوشته و کارگردانی شده است. سبک او، که در فیلم­‌هایی همچون «شکارچی موش» (۱۹۹۹)، و «باید درباره­ٔ کوین صحبت کنیم» (۲۰۱۱)، پالایش یافته، غیرقابل نادیده انگاشتن است؛ نماهای بسته­­­ٔ او به شکلی افراطی مجذوبانه است، و نه فقط بر روی صورت، که بر سایر نواحی بدن نیز تمرکز می­‌کند. او دوست دارد – با قرار دادن نشانه به جای چیدن پیرنگی تکراری، و به این شکل تبدیل کردن هر تماشاگر به یک کاراگاه – تماشاچیان را به کار وادارد.  به عنوان مثال، در این فیلم، پاهای در حال انقباض به چه کسی تعلق دارند، و چرا تبهکاری که پیراهنی به تن ندارد در خانه­‌ٔ عروسکی در حال جا به جا کردن اثاثیه است؟ می­‌خواهید بیشتر بدانید، اگر چه با در نظر گرفتن مهارت رمزی در هدایت شخصیت­‌هایش به قلمروهای مخوفِ بی­راهه و رنج، بهتر است بیشتر ندانید.

همیشه می‌توانید سعی کنید چشم­هایتان را ببندید، اما آن هم کمکی نخواهد کرد. حتی شاید همه چیز را بدتر کند. صداهای معمولی تا سرحد گامی پارانویایی تقویت شده­‌اند؛ وقتی جو یک آب­نبات ژله‌ای را فشار می­‌دهد، صدایی پر از جزییات از قرچ­قرچ شنیده می­‌شود، و گام برداشتنِ با تمأنینه‌ٔ او در طول مسیری خاکی به اندازه­ٔ رسته­‌ای نظامی پرطنین است. اگر روزی رمزی از ساختن فیلم در مورد انسان­های غمگین خسته شود، بدون شک می­‌تواند در ساخت فیلم­‌های مستند درباره­ٔ حشرات و موش‌ها بدرخشد. در «تو هرگز واقعاً اینجا نبودی» موسیقی متن درخشان دیگری از جانی گرین وود است که وقف تنظیم صدا شده – متممی برای ساخته­‌های دلنشین او در فیلم «رشته­ٔ خیال»، که در اینجا به میزان قابل توجهی برای اعصاب خشن‌تر است. حرکت شوم دوربین به سوی قفسه­ٔ چکش‌ها در یک مغازه­ٔ ابزارفروشی، مورد استقبال ضرباهنگ عصبی سازهای کوبه‌ای و زهی قرار می­‌گیرد.

روی بعضی از رگه­‌های این فیلم، اگر بخواهیم صادق باشیم، بارِ بیش از حد گذاشته شده و مضر به نظر می­رسند. برای مثال، وقتی جو مادر مو سپیدش را روبروی تلویزیون می­‌یابد، آیا الزامی دارد در حال نشان دادن فیلم «روانی» باشد؟ و دقیقاً هر شخص چه مقدار بار و بنه را می­تواند بر پشت خود این طرف و آن طرف ببرد؟ در یک سری از فلش‌­بک‌ها، جو را زمانی که یک پسر بوده می­‌بینیم، که توسط پدری ظالم به ستوه آمده است؛ در یک سری دیگر یک کویر را می‌بینیم، و یک بچه که جلوی چشمان سربازان آمریکایی کشته می­‌شود. پس بگذارید تکیفمان را بدانیم: جو قربانی کودک آزاری، یک نظامی سابق با استرس بعد از سانحه[۸]، و یک آدمکش حرفه‌ای است. همچنین، وسوسه برانگیزترین هدفِ او، از ابتدا تا آخر، خودِ اوست – در دقایق ابتدایی دهانش دارد ملتمسانه کیسه­ٔ پلاستیکی که خود دور سرش پیچیده را به داخل می­‌مکد. و در ضمن ناله­‌های نینا را هم فراموش نکنید. او فقط گم نشده است بلکه در دام یک شبکه‌ٔ قاچاق افتاده، که تجارتشان دختران جوان است، و تا خودِ پایه­‌های دولت امتداد دارد، و عمارت فسادش وسط منهتن است. بله، در این فیلم همه چیز این‌گونه است.

طرفداران رمزی انتظار این حجم از زیاده­‌روی­‌ها را دارند. در فیلم «مُوروِن کالار» (سال ۲۰۰۲) او قصه­‌ٔ دو خانم جوان را می­‌گوید که در یک سوپرمارکت کار می­‌کنند، می‌نوشند، و برای تعطیلات به اسپانیا می­‌روند – این­‌ها چیزهایی روزمره است، به جز اینکه یکی از آن­ها جسد دوست‌پسر تازه درگذشته­‌اش را پس از قطعه قطعه کردن چال می‌­کند و نسخه­‌ٔ دست­نویس رمان او را به اسم خودش پست می‌­کند. شما به زحمت به این فکر می­‌کنید که این­ها چرند است و چنین چیزی امکان ندارد، و این تسلطِ توهم‌زای فیلم­سازی است؛ همین موضوع در مورد «تو هرگز واقعاً اینجا نبودی» هم صدق می­‌کند. اینکه جو در واقع می­‌تواند طبقه به طبقه‌ٔ یک ساختمان را بالا برود و اینطور فرض کنیم هر مردی را که می‌بیند نقشِ بر زمین ­­کند، کمتر اهمیت دارد تا مهارت ترسناک در قاب­‌بندی دوربین‌­های امنیتی روی دیوار­ها که تک به تک ضربات چکش را به صورت تصاویر مبهم سیاه و سفید ضبط می­‌کنند.

«تو هرگز واقعاً اینجا نبودی» فیلم سخت­-فهمی است: احترام گذاشتن به آن ساده است، کند و کاو کردن در آن مسحور کننده است، اما خشونتِ آن عذاب­‌آور است، و اگر به دلیل حضور ریشه­‌دار واکین فینیکس نمی­‌بود، سخت می­‌شد آن را باور کرد. موهای نسبتاً بلند او از پشت بسته شده است، صدایش زیرِ لبی است انگار که دارد چیزی را می­‌جود، ریشش مایه­ٔ حسادت همه­ٔ راسو­هاست، و تازه این­‌ها قبل از این است که نگاهتان به صورتش بیافتد؛ نزدیک به ابتدای فیلم، وقتی جو دارد از صحنه­ٔ یک قتل خارج می­‌شود، کلاهِ لباسی را که پوشیده بالا می‌کشد. به تهدید فزاینده­ٔ شیوه­ٔ گام برداشتن او زل می­‌زنید و فکر می­‌کنید او بوکسوری است که پیراهن بلند بوکس خود را پوشیده و دارد به سمت رینگ حرکت می­‌کند. بازوهای او که عضلانی هم هستند ردی از زخم دارند، و اثر جای شلاق نسبتاً بزرگی بر پشتش مانده است. این‌طور به نظر می­رسد که گویا این مرد چیزی بیشتر از مجموع دردهایی که کشیده نیست، و تماشاگر باید تصمیم بگیرد که آیا مراقبت جو از مادرش، یا تلاشش برای نجات نینا، برای رستگاری او از درنده­‌خوییِ جرم­‌هایش کافی است یا خیر. در یک صحنه­ٔ استثنایی، او در حالی که کت و شلوار پوشیده و کروات زده، و در جیب­‌هایش پر از سنگ است، به حالت مسیحِ به صلیب کشیده شده در آب­های سرد یک دریاچه فرو می­‌رود. زیبایی این تصویر جای سؤال ندارد، اما آیا ممکن است این تصویر برای واقعی بودن بیش از حد زیبا باشد؟


[۱] Anthony Lane

[۲] Lynne Ramsay

[۳] Thor – از خدایان اساطیری اسکاندیناویِ پتک به دست، که با رعد، آذرخش، طوفان، درختان بلوط، نیرومندی، دادگری و حفاظت از نوع بشر، تبرک بخشیدن و باروری همراه است.  م.

[۴] heigh-ho – نام آوازی در انیمیشن ماندگار والت­‌دیسنی به نام «سفیدبرفی و هفت کوتوله» است – متن آواز به کار کردنِ کوتوله­‌ها در تمام طول روز در معدن اشاره می­‌کند که حیله­‌ای برای سریع ثروتمند شدن در کار نیست. م. 

[۵] Judith Roberts

[۶] Alex Manette

[۷] Jonathan Ames

[۸] Post-Traumatic Stress یا Post-Traumatic Stress Disorder که در فارسی به اختلال استرس بعد از حادثه، ضایعه یا رویداد ترجمه شده است، به واکنش روانی اطلاق می­‌شود که بعد از تجربه کردن رویدادی به شدت استرس‌آور (نظیر نبرد در زمان جنگ، خشونت فیزیکی، یا یک فاجعه­ٔ طبیعی) رخ می­‌دهد و علائم آن عموماً افسردگی، اضطراب، فلش­‌بک­، کابوس­‌های تکرار شونده، و اجتناب جستن از هر چه آن رویداد را به یاد می‌­آورد است. م.